بعد از این همه مدت به این فکر میکنم که چقدر اون وقتها خوشبخت بودیم.
چقدر اون روزها همه فکر و ذهنم تو بودی...
چی شد که به اینجا رسیدیم؟
کجای راهو اشتباه رفتیم؟
چرا گم شدیم ما؟
خدایا دستمونو میگیری؟
خدایا خودت راه درستو نشونمون میدی؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرشو بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
بعد از این همه مدت به این فکر میکنم که چقدر اون وقتها خوشبخت بودیم.
چقدر اون روزها همه فکر و ذهنم تو بودی...
چی شد که به اینجا رسیدیم؟
کجای راهو اشتباه رفتیم؟
چرا گم شدیم ما؟
خدایا دستمونو میگیری؟
خدایا خودت راه درستو نشونمون میدی؟
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
love is the name
Sex is the game
Forget the name
and play the game
سر فلکه ها رو هم که اصلا دیگه حرفشو نزن دیگه راستو چپ نمیفهمم چیه شده جریان کبکه و ...خروسه!!؟ خلاصه که به اون سادگی ها که فکر میکردم با ۵ ساعت تمرین راحت میتونم امتحان بدم اصلا نیست اما باید حتما بگیرمش چون برای رفتن به دانشگاه و بیمارستان حتما احتیاجش دارم
از فرمایشات آقا محمود در سریال زیر تیغ
هر شب تو خونه کار ما شده بود که شریکی پول بذاریم روی هم و رضا یا بهروز - دو داداش کوچکم ـ را بفرستیم کلوپ یه فیلم ایرانی یا هندی بگیره و سر راه هم البته تخمه و چیپس سرکه نمکی هم روی شاخش بود!
روزهای اولی که از ایران اومده بودم بیرون بیشترین چیزی رو که از خونمون میس کرده بودم همین شباش بود و البته چیپس سرکه نمکی!
گفتم چیپس سرکه نمکی یاد یه خاطره افتادم که هر چند مرتبطه اما دلمو به درد می یاره ! مامانم یه بار اومده بود مدرسه ما جلسه اولیا مربیان و بعد از جلسه با هم قرار شد بریم خونه .مامان برای این که خوشحالم کنه بهم پول داد که برم چیپس سرکه نمکی بخرم و منم خوب از خدا خواسته خریدم و تا تهش رو خوردم وقتی آخرین دونش رو خوردم مامان گفت حالا فرض کن به جای من یکی از دوستات بود اینجوری تا تهش رو میخوردی و تعارف نمیکردی؟ باور میکنین چقدر دلم میخواست اون چیپسم رو هنوز داشتم و با مامانم قسمت میکردم طفلک دیده بود من با ولع میخورم هیچی نگفته بود تا اخر سر و من هنوز دلم پیش مامانیه که دخترش با یک چیپس فراموشش کرد و هنوز احساس گناه میکنم ــ
یکی دو سال پیش خواهرم ندا برای دیدن ما به هلند اومد وقتی میخواست بیاد ازم پرسید "مینا چی میخوای برات بیارم؟" حتما میدونین که جوابم چی بوده اما به چیپس سرکه نمکی پفک لینا رو هم اضافه کنید! وقتی توی فرودگاه رفتم جلوی ندا بهم گفت تو رو خدا این کیسه چیپسو پفک رو قایم کن که همه تو فرودگاه ایران مسخرم میکردن ! میگفت یه آقایی گفته بود خانوم اینا چیه می بری با خودت- اونجا بهترین چیپس ها و پفک ها هست اما به نظر من اشتباه میکنن هلند چیپس سرکه نمکی نداشت و پفکشم اون طعم لینا رو نداشت!
وقتی اومدم انگلیس اولین باری که رفته بودم سوپر مارکت انگار خدا رو بهم داده بودن آخه یه دوست گم شده ام رو توی سوپرمارکت انگلیسی پیدا کردم:چیپس سرکه نمکی!!!!
همون شب یه کیسه ۱۲ تایشو خریدم اولیش رو که خوردم حس کردم خیلی هم از چیتوز های ایران خوشمزه تره وکلی وطن فروش شدم اما...اون ۱۱تای بقیه ماها طول کشید تا خورده بشن مسعود هم که اصلا چیپس نمیخوره چون نگرانه سلامتیشه. تازه فهمیدم قضیه چی بود من عاشق چیپس سرکه نمکی نبودم من عاشق صمیمیتی بودم که اون تو خونمون میآورد اون دعواهایی که سر قسمت کردن چیپس میکردیم اون دور هم جمع شدن ها ... وقتی کسی نیست چیزی رو باهاش قسمت کنی دیگه خوشمزه نیست درست مثل ته دیگ هایی که مسعود نمیخوره که دندوناش خراب نشه و همش میشه سهم مینا و مینا روز به روز تپل تر میشه!!!
You know a silly postcard on a monday mornings brightens the day -the heart-the universe
Kindness can be a postcard
a phone call
a bunch of flowers
a word of thanks
a cup of tea
a lift in the car
a trip to the chemist
A listening ear
Helen Exley
and are worried about me
.thanks
.I was fine
.Just busy
.But it`s wonderful to be worried about
امروز با مسعود یه پیک نیک دسته جمعی دو نفره کنار رودخونه رفتیم!در ضمن کلی هم بهمون خوش گذشت وجای همگی را هم خالی کردیم.
- به خودم قول میدهم که بعد از این به تمام جوجه اردکهای زشت کمک کنم -
حقیقت اینه که عنوان وب لاگم را عوض کردم.
آخه مسعود دفعه قبل پست قبلی منو که خونده عصبانی شده!!!!!!!
میگه چرا تو فقط از غم مینویسی و خون دل!!!!! یه جورایی حرفش را قبول ندارم اما اون برام دلیل آورده که حتی اسم وب لاگت هم بوی غم میده در صورتی که تو توی زندگی روزانه ات دختر خیلی شادی هستی.دلیل انتخاب اسم قبلی این بود که من از بچگی ام همیشه وقتی دلتنگ بودم مینوشتم اما این به این معنی نیست که فقط از غم بنویسم .خلاصه براش کلی دلیل آوردم و کلی دست و پا زدم که هویت وبلاگم را بهش بشناسونم اما از اونجایی که دیدم یه جورایی هم حق داره و یه جورایی هم خیلی شوهر ذلیل هستم بنده !!! تصمیم گرفتم که یه کم مثبت تر باشم و اسم وب لاگ را از دلتنگی های من به روزمرگی های من تغییر دادم اما حقیقتش اینه که همچنان با این اسم راضی نیستم.
یه جوری با لغت روزمرگی یاد خانوم های خانه دار و آقایونی که صبح میرن سر کار شب بر میگردن میافتم.در ضمن چندان احساس هم نداره.
خلاصه که اگر کسی پیشنهادی داره من خیلی خوشحال خواهم شد وگرنه که تا چند وقتی این اسم می مونه چون شدیدا سرم شلوغه .
درگیر اسباب کشی هستم ۵ شنبه صبح اسباب کشی داریم اما من خیلی دست تنها موندم .مسعودم که تا فردا ظهر سر کاره .خلاصه که اینجا حتی پیدا کردن یه کارگر هم کار مشکلیه !دلم حتی برای کارگر عمله های افغانی سر فلکه های ایرا ن هم تنگ شده.
ما به خدا نمیدونیم چه امکاناتی داریم!من یکی که تا ایران بودم خیلی قدر نشناس بودم .در ضمن من به مدت یک ماه و نیم ایرا ن هستم و تو اون موقع شاید خیلی کمتر مطلب جدید بذارم.
روزهای شاد و آفتابی را برای همتون آرزو میکنم !
امروز آخرین امتحانم را دادم .
مهم نیست نتیجه چی میشه اما هر چی بود تموم شد.
بعدشم یه خبر نه چندان خوشحال کننده دارم:برای رشته رادیولوژی اینجا اقدام کرده بودم اما متاسفانه برای امسال قبولم نکردن اما با بورسیه برای سال دیگه موافقت کردن.هر چند من نمیخواهم تا سال دیگه صبر کنم.
در ضمن برای رشته Multi mediaهم اقدا م کرده بودم که خبر خوشحالیش امروز بهم رسید: میتونم سپتامبر امسال شروع کنم و با وام تحصیلی ام هم موافقت شده.
در ضمن کارهای خونمون هم درست شد به سلامتی هفته دیگه اسباب کشی داریم!
از همه مهم تر اینه که فقط ۱۲روز دیگه به رفتن به ایران مونده!
باورم نمیشه دارم بعد از دو سال میرم ایران .نمیدونین چقدر دلتنگم برای همه کس وهمه چیز.
تاریخ رسیدنمون به ایران هست دوشنبه۲۹خرداد ساعت ۲:۴۵دقیقه صبح!
بعدشم که جشن عروسی آبجی مریمه.
کلی خبرهای خوب و خوشحال کننده تو این پستم بود نه؟اما برای هر کدوم از این خبرهای خوشحال کننده واقعا تلاش کردم هم خودم و هم مسعود.این یک سال اخیر خیلی سخت گذشت بهمون اما ارزشش را داشت!
قراره حسابی تو ایران بهمون خوش بگذره.به خودم قول میدم نذارم هیچ کس و هیچ چیز شادی منو ازم بگیره !

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده !
دلم برای تو چون چنگ می زند
آهنگ غمت بهانه ی اين چنگ می شود گاهی...
اين قافله عمر عجب می گذرد!
اوایل که توش برنج میپختم مسعود پا به پای من با اشتیاق ته دیگ ها را میخورد. آخه ده سالی میشد که تو غربت کمترطعم غذاهای ایرانی را چشیده بود و من چه حالی میکردم از این که اون با اشتیاق دستپخت منو میخورد. اما بعد از یک مدتی دندوناش از بس ته دیگ خورد مشکل پیدا کرد.![]()
حالا این منم که همه ته دیگ ها رو میخوردم اما اینجوری انگار دیگه نمیچسبه.همه لطف ته دیگ خوردن انگار به با هم خوردن و سرش دعوا کردنشه!
خلاصه اینو گفتم که بدین وسیله از پلوپز پارس خزر خود برای خدمت هر روزه اش به این خانواده خوشبخت دو نفره کمال قدردانی رو بنمایم!![]()
چه قشنگه به هم اشتیاق داشتن نه؟ کاش ما هم همیشه به هم مشتاق بمونیم...
ساده ترین کار جهان این است که خود باشی!
و دشوارترین کار جهان این است که کسی باشی که
دیگران می خواهند !
هربرت اتو
| مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت:کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر امیز یک عمر را در چند ثانیه بگوی ای کاش با خاطره ها زندگی نمیکردی !!!!!!!! | |
۳ سال از اون شب گذشته !یادم هست اون شب بهش گفتم بیا فرار کنیم بریم همین الان .جواب داد مردمی که اونجا منتظرن را چه کنیم ؟گفتم امشب شب منه شب توست .... وهنوز اون مردم چشم در راه هستند.
چه جوری میشه که آدم از یه نفر خوشش می یاد؟ چه جوری میشه که آدم تو یه نظر از یک نفر خوشش نمی یاد؟
من همیشه میگم که یه چیزایی تو زندگی دست خود آدم نیست یکی از اون چیزها هم عاشق شدنه .
من همیشه برای ازدواج کردن خیلی معیار داشتم خیلی چیزها تو سرم بود که همه تبدیل شده بودن به ضابطه و قانون برام ولی برای ازدواج کردنم تمام اون ظابطه ها را شکستم ! ضابطه هایی که سالها روش فکر کرده بودم صدها وهزارها ازدواج و زندگی را باهاش آمار گیری کرده بودم و برای من شده بودن قواعد وقوانین.
باورم نمی شه که بعد از فقط ۸ روز روز نهم سر سفره عقد به تنگ ماهی توی سفره زل زده بودم!
شما اسم این را چی میذارین؟بی فکری؟عجله ؟حتما می گین بابا تو خیلی هول بودی دیگه.
اما من اسمشو می ذارم سرنوشت ما سرنوشت از پیش نوشته شده . امروز ۳ سال از روزی که سرنوشت از پیش نوشته شده عزیزی را به من داد که در کنارش روحم را بشناسم میگذره.

در واقع اصلا پشیمون نیستم و از این که قانون شکنی هم کردم خیلی خوشحالم البته بماند که یه مدتی بعد از قانون شکنیم چقدر دچار تضاد شده بودم اما الان احساس خوبی دارم.
چند وقت پیش یه فیلمی دیدم که فکر نمیکنم هرگز فراموشش کنم اسم فیلم بود بهار تابستان پاییز زمستان بهار توی این فیلم خیلی کم حرف میزدن و قسمت اعظم فیلم در سکوت میگذره .در واقع این فیلم چرخه زندگی را نشون میده و داستان با داستان زندگی یه پسر بچه که به یک صومعه در دل کوهستان سپرده شده پیش میره. توی این صومعه که فقط پسر بچه و یک پیر مرد مرتاض زندگی میکردن, دیواری وجود نداشت اما وسط اتاق یه چهار چوب در بود. جالب اینجا بود که اینها هر موقع می خواستند از این طرف اتاق به اون طرف برن فقط از زیز این چهار چوب رد میشدن.من با خودم خندیدم گفتم اینها عجب احمق هایی هستن چرا اینجوری میکنن؟خلاصه این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که پسر بچه ۱۷-۱۸ ساله شد و عاشق دختر جوانی که برای مداوا به صومعه سپرده شده بود شد .از اون زمان به بعد هر موقع که پسرک نیمه شب ها دور از چشم پیرمرد پیش دخترک میرفت برای کوتاه کردن راه دیگر از زیز چهارچوب رد نمیشد و مستقیم عرض اتاق را طی میکرد.
در واقع فیلم اینو میخواست بگه که چیزی به اسم قانون وجود نداره در واقع قوانین دیوارهای نا مریی هستند که ما انسانها خود به دور خود تنیده ایم . ویکی از مواردی که ما قانونی و دیواری دیگه نمیخواهیم دور خودمون داشته باشیم همین عشق هست.
خلاصه میخواهم بگم که همیشه قواعد درست نیستند الان به این نتیجه رسیده ام که برای ازدواج هیچ قانونی جواب نمیده جز اینکه دو نفر بتونن با هم کنار بیان. طرف کوتاه باشه بلند باشه کچل باشه مو دار باشه تحصیل کرده یا بیسواد باشه بی پول باشه پول دار باشه خانوادش اینطوری باشه اونطوری باشه همش بهانه است!
من همیشه از ازدواج کردن می ترسیدم شاید به خاطر این بود که زوج های خوشبخت دور و ورم کم دیده بودم یا حد اقل آدم هایی که ابراز کنن خوشبخت هستن (آخه تو فرهنگ ما شکوه و گلایه بیشتر از شکر گزاری مرسومه).اما من بر خلاف خیلی از آدم ها که در زندگی من شهامت احساس خوشبختی را نداشتند شجاعانه احساس خوشبختی میکنم.
مسعود جان به خاطر تمام لحظه هایی که در این ۳سال با من بودی از تو سپاسگزارم به خاطر تمام درس هایی که به من آموختی به خاطر دوستی بی دریغ ات به خاطر تمام آدم هایی که تو جای خالیشان را برایم پر کردی به خاطر تمام لحظه هایی که لبخند را بر لبم آوردی و اشک را از گوشه چشمم زدودی به خاطر بودنت وبه خاطر شایسته و قابل احترام بودنت از تو ممنونم.
خدایا به خاطر یکی از بزرگترین نعمتهایی که به من دادی ــ داشتن دوستی همیشگی ــ از تو سپاسگزارم
Being with you and not being with you is the only way I have to measure time
با تو بودن وبا تو نبودن تنها چیزیست که من می توانم زمان رابا آن بسنجم
یکی دو روز به آغاز سال نو نمونده همه ما ها باز یک ساله دیگر را پشت سر گذاشتیم .اگه ازتون بپرسن سه تا از بهترین کارهایی که امسال انجام دادین را نام ببرین باید خیلی فکر کنین تا چیزی پیدا کنید یا اینکه در انتخاب بهترین می مونید؟
چند تا دوست جدید پیدا کردین؟با چند نفر قطع رابطه کردین ؟چه چیزهای جدیدی یاد گرفتین؟ چه چیزها وچه کسانی را فراموش کردین؟چه کارهایی باید میکردنین که نکردین؟ چه کارهایی نباید میکردین اما کردنین؟دست چند نفر محتاج را گرفتین؟ چه کسی را از تنهایی در آوردین؟ازچه کسانی قدردانی کردین؟اقدر چه کسانی را ندونستین؟به عیادت چند نفر مریض نا علاج رفتید؟چند تا پیر بی کس را با دیدارتون شاد کردین؟چند تا عزیز را از دست دادین؟چند تا تولد وزندگی جدید اطرافتون دیدین؟چقدر تو زندگی پیشرفت داشتین؟فقط عدد روزها وسالهای عمرتون بزرگتر شد یا روحتونم بزرگتر شده؟چقدر احساس مسولیت بیشتری می کنی؟احساس می کنی بزرگتر شدی یا پیر تر ؟به چروک های زیر چشمت بیشتر فکر می کنی یا به تعداد موهای سفیدت؟به کسانی که بیشتر آزارت دادن بیشتر فکر میکنی یا به کسانی که از ته دلت دوسشون داری ؟
خدایا پروردگارا کاری کن که وقتی سال دیگرسر بر می گردانیم و به سالی که گذشت فکر می کنیم از خود راضی و خشنود باشیم خداوندا به ما توان دستگیری از گرفتاران را بده خدایا پروردگارا به خاطر تمام الطافی که به من همسرم و خانوادم دادی ازت ممنون هستم خدایا پارسال به تمام آرزوهایی که برای سال نو کردم رسیدم امسال هم باز دست تمنای من به درگاهت درازه خدایا نذار فراموشت کنم خدایا به من قدرتی بده که بتونم شادی را روی لب بندگانت بیارم خدایا امسال هم چون دو سال گذشته در بین خانواده ام نیستم اما در عوض یه کلبه کوچولویه پر از عشق دارم خدایا شکر گذارتم وسلامتی وشادکامی خانواده ام را از تو میخواهم خدایا رونق را به تمام خانه های ایرانی برگردان خدایا راهی بگشا برای تمام غربایی که حسرت بودن در ایران کنار خانواده هایشان سال هاست که بر دلشان چنگ میزنه خدایا دل خوش را به مردم ما بده وخدایا قدرت مبارزه را از من نگیر خدایا صبر بزرگترین نعمتی است که من محتاجشم .
خدایا درهای رحمتت را بر ایران زمین بگشا خدایا سالی پر از نعمت شادی آرامش وعشق به ما ارزانی فرما.
امروز این دخمله فکر می کنه که بیشتر از هر زمانی خودش را می شنا سه
امروز این دخمله صبح که بیدار شده به مامانش فکر کرده وبرای اولین باردر روزه تولدش به رنجی که مامانش ۲۶ساله پیش در چنین روزی کشیده به شب سختی که مامان پشته سر گذاشته وبه دل نگرانی های بابایی وبقیه فکر کرده
(جالب اینجاست که امسال مسعود هم وقتی صبح خانمی را برای گرفتنه بوسه تولدش بیدار کرده دقیقا همین حرفها را بهش زده!)
دلم میخواهد از مامانم همین جا به خاطرتمام رنجی که برای به دنیا اوردن من کشیده تشکر کنم
دلم می خواهد از پدرم به خاطره انتظار ونگرانی که ۲۶ ساله پیش شب به دنیا امدن من متحمل شده تشکر کنم
ودلم میخواد همین جا به این دخمله بگم تولدت مبارک
* امروز فقط روزه مینا نیست امروز روز تمام خانم های دنیاست
روز جهانی زن مبارکـ ــ روز جهانی مینا هم مبارک
تنها بودنت را با من قسمت کن که من نيز در تنهايي هايم جايی برای تو خالی گذاشته ام !
تقديم به آنکه جای خاليه تمام تنهايی هايم را پر می کند-مسعود-
تا حالا شده به مرگ فکر کنيد؟
شما هم مثل من از مرگ می ترسين؟
چرا آدم ها از مرگ می ترسن؟
به خاطر اين که نا شناختس؟
يه نفر می گفت آدم ها از ناشناخته ها می ترسن پس اگه اينطوره:
چرا آدم ها از اخراج شدن از سر کارشون می ترسن؟حتما جواب می دين خوب اونم موقعيت ناشناخته ای هست آدم ها نمی دونن بعد از اين که اخراج می شن کاره ديگه ای پيدا می کنن يا اين که گرسنه می مونن. اگه اينطوری به قضيه نگاه کنيم با توجه به ا ينکه زندگي پر از ناشناخته هاست بايد از فردای امروز هم بترسيم.
چند روز پيش سر کلاس استاد يک فرم بهمون داد پر کنيم که در مورده ترسهای درونه آدم ها بود.می دونين بيشترين چيزی که من ازش مي ترسيدم چی بود؟
ترس از مرگ عزيزان
بيشترين چيزی که شما ازش می ترسين چيه؟
جالب اين بود که استادمون گفت دقيقا اين چيزيه که اکثر آدمهايی که اين فرم را پر کردن ازش می ترسن !يعنی آدم ها از تنها يی بيشتر از ناشناخته ها(مرگ) می ترسن.
می دونين از وقتی که من ايران را ترک کردم اين ترس قوی تر از هميشه توي خواب وبيداری با من بوده.همیشه من آرزو می کردم که توي خانوادمون اولين نفری باشم که بميرم اما الان فکر می کنم من ادم خيلی خودخواهی هستم چون نميخواهم درد بکشم وميخواهم اطرافيانم به جای من درد بکشند .
آخر سرم به خودم می گم : ول کن مينا! تو هم گير داديا ما چه بخواهيم وچه نخوايم بايد چرخه از پيش تعيين شده زندگی را پشت سر بگذاريم .:فقط کاشکی ما ها قدر با هم بودنمان را بيشتر از ا ين می دونستيم!
شايد براتون خنده دار باشه اما من همين چند روزه پيش به يکی از آرزوهام رسيدم!اخه گاهی آرزوهاي آدمها خيلی کوچيکه در عوض رسيدنه بهشون خيلی راحت تره
چند روز پيش برای اولين بار کيک هويجی پختم اگه بدونين چقدر خوشمزه شده بود!ميدونم شايد برای شما چندان واقعه جالبی نباشه اما برای من خيلی مهم بود اخه من هميشه دلم مي خواست تو خونه ما بوی کيک و شيرينی خونگی بپيچه وا ين بار يکی از خوشمزه تر ين وخوشگل ترين کيک ها شده بودطوری که مسعود بهم گفت اين يکی از خوشمزه ترين کيک های عمرش بوده!
خلاصه اينکه اگر شما هم از داشتنه چنين آرزويی رنج مي بريد حاضرم شما را در رسيدنه به آرزوتون کمک کنم !
پي نوشت : گاهی داشتنه آرزوهای کوچک ورسيدن بهشون بهتر از داشتنه آرزوهای بزرگ و هرگز نرسيدنه
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه می آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آيا
پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی
كنار خستگی ها، تكيه گاهم می شوی آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج راهم می شوی آيا
نگاهی ناشيانه من به هستی داشتم عمری
تو تصحيح تمام اشتباهم می شوی آيا
اگر بی روز و بی تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم می شوی آيا
برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری
برای دوستت دارم گواهم می شوی آيا
شب افسانه ها با تو طلوع تازه ای دارد
تو در صبح اساطيری پگاهم می شوی آيا
صبور و ساده ای اما، عميق و ژرف، عشق من
برای حرف نجوا، قعر چاهم می شوی آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم می شوی آيا
تو شيرين ترازآن هستی كه شادابيت كم گيرم
و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آيا
بر گرفته از asheghanehayeman
امروز سبزه انداختم .سبزه ماش وسبزه عدس.اگه بدونين با چه ذوقی سبزه انداختم !اخه دلم برای عيد تنگ شده دلم برای بچگی هام هم تنگ شده.دلم برای تو هم تنگ شده دلم برای مينا هم تنگ شده!
دلم برای مرد ابرو داری که نميتونست شب عيد برای بچه هاش لباس نو بخره تنگ شده دلم برای لبخند روی لب دختر بچه ای که يک روز مونده به عيد باباش يک جفت کفش صورتيه تاق تاقی براش خريد تنگ شده.دلم براي شادي مردی که دختر بچه هشت سالش را شاد ميديد تنگ شده.دلم برای مردی که يک شب مونده به عيد در خونه يه خونواده ابرودار می يومد و يک بسته اسکناسه صد تومنی با يه گونی برنج می اورد تنگ شده.
دلم برای دست يک محتاج را شب عيد گرفتن تنگ شده دلم برای شيرينی نخودچيهايي که خالم فقط يک بار وقتی بچه بودم با قالب در ابليمو پخت تنگ شده
دلم برای دل خوش تنگ شده دلم برای صميميتها تنگ شده دلم برای سيزده به در تنگ شده. دلم برای ايوونه خونمون دلم برای خونه تکونی دلم برای بوی عيد تو اسفند ماه دلم برای عيدی هايی که مامان و بابا جدا جدا ميدادند دلم برای تو -برای تو -برای تو هم تنگ شده خدايا چقدر من دلتنگم !